

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
نُقل قرمز، دنبال عروسی ماه پیشونی می گشت. رسید به قالیچه ی حضرت سلیمان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » قالیچه، ویژ رفت بالا. ویژ آمد پایین. ویژ، دور نقل، چرخی زد و پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « بیست قدم به چپ. بیست قدم به راست. بیست قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.
رسید به چراغ جادو. داشت گردگیری می کرد. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » چراغ خودش را تکاند، نقل به سرفه افتاد: « هاچی ... هاچی. » پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « ده قدم به چپ. ده قدم به راست. ده قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.
رسید به خاله سوسکه. داشت بَزَک دوزک می کرد برود همدان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » گفت: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « پنج قدم به چپ. پنج قدم به راست. پنج قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.
رسید به قصر حاکم. عروسی آن جا بود. خواست برود تو. نگهبان ها جلویش را گرفتند. گفت: « بذارید برم. من نقل عروسی ام. » گفتند: « برو. » رفت.
درست وقتی رسید که می خواستند نقل ها را بپاشند رو سر عروس و داماد. داد زد: « صبر کنید. » صبر کردند. رفت وسط نقل ها. گفت: « حالا بپاشید. » پاشیدند. نقل قرمز افتاد رو سر عروس خانم. شد یاقوت تاج سرش. بعد قل خورد و آمد پایین. شد نگین انگشترش.
نویسنده: محمد رضا شمس
تصویرگر: ساناز کریمی طاری
برای دیدن این صفحات در ابعاد بزرگتر روی عکس های بالا کلیک کنید
منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحات 6 و7
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 226
بازدید ماه : 94
بازدید کل : 215685
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1